عشق گمشده

خاطرات 20 سال عشق خاموش ...

21 سالگی عشق گمشده

سال ۱۳۹۳ هم از راه رسید. سال نکویی است. سال بسیار پر برکتی است چرا که بارش باران نعمتش را از ما دریغ نکرد.

سال نو سالی بسیار متفاوت از دیگر سالهاست . نمی دانم ولی میدانم همینطور است

امسال وارد بیست و یکمین سالی شدم که سعید را برای اولین بار دیدم

[ چهارشنبه بیستم فروردین 1393 ] [ 10:13 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


ترا.....

تـــــو را نادیدن ما غم نباشــــــد           که در خیلت به از ما کم نباشد

من از دست تو در عالم نهم روی           و لیکن چون تو در عالم نباشـد 

امروز پیام تبریک کریسمس رسید. به یاد دو کریسمس سال گذشته که دقیقا همان روزها برام اس میداد. امسال هم شمارم عوض شده و سیم کارتم سوخته. هیچ شماره ای هم ازم نداره که همان سالی یکبار هم اس بده.

تـــــو را نادیدن ما غم نباشــــــد 

تـــــو را نادیدن ما غم نباشــــــد

تـــــو را نادیدن ما غم نباشــــــد

تـــــو را نادیدن ما غم نباشــــــد

تـــــو را نادیدن ما غم نباشــــــد

[ دوشنبه نهم دی 1392 ] [ 11:9 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


چشمهایش پیدا شد

دیروز در فیس بوک به دنبالش گشتم. پیدایش کردم از عکسش فهمیدم اوست. وارد پیچ سعید شدم خودش بود. خود خودش. سعید آری سعید، سعید 20 ساله ام را پیدا کردم. بالاخره عکسی را پیدا کردم که نگاهش کنم. دیروز کاملاً وجود سعید را احساس می کردم. بالاخره صورتی که این 20 ساله آزارم می داد و خیلی وقتها فراموشش می کردم را پیدا کردم

[ دوشنبه یازدهم آذر 1392 ] [ 9:34 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


کوک میکنم چشمانم را روی آمدنت!

نمی آیی...

من برای همیشه خواب میمانم...

[ چهارشنبه دهم مهر 1392 ] [ 14:22 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


باران غم ...

باران می بارد امشب دلم غم دارد امشب .........آرام جان خسته ره می سپارد امشب....

سعید الان داشتم به اتاقم می آمدم... توی راهرو یک آن گفتم اگه سعید می اومد و من می دیدمش چه میشد؟ چه اشکالی داشت اگه یه روز می آمدی؟ می دیدمت... باور کن و یقین داشته باش که عشق من به تو عشق مخلوق به خالق است. چند روز پیش از دفتر سعید می گذشتم ماشینش هم بود داشت توی دفترش قدم میزد. کت و شلوار تیره رنگ و پیراهن سفیدی به تن داشت. سعید خیلی جا افتاده شده است. وقتی بیرون می آم همش فکر می کنم می بینمش... اما دریغ ... به یاد گذشته  که همیشه لباس سفید می پوشید. یا اینکه گاهی اوقات ته ریشی داشت.... خدایا چقدر بعضی آدمها بد آفریدی که چشم از همه چیز خود می پوشند. به یاد حرف سعید افتادم که دو سال پیش که برای اولین بار باهاش حرف زدم گفت: کاش جرات الان را بیست سال پیش داشتیم...

خداوندا آنچنان می پرستمت که حد و حدود ندارد... بدون کوچکترین تردید......

[ چهارشنبه دهم مهر 1392 ] [ 14:11 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


عشق هرگز نمی میرد....

آری... نام کتابی است که امیلی برونته است. کتابی که فقط آنرا دیده ام اما هیچگاه با داشتنش آنرا نخوانده ام...

اما این جمله دنیایی است پر از راز و رمز .... راز و رمز عاشقی و دلدادگی انسانی که عشق را فراموش نکرده است. بعضی از دوستان نوشته اند بی خیال شو.... داری خودتو اذیت می کنی و خیلی چیزایی دیگه ...

اما این را بگویم که عشق هرگز نمی میرد... حتی اگر آدمی بمیرد....

[ یکشنبه دهم شهریور 1392 ] [ 10:16 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


خیلی دلم گرفته !

من از دست تو در عالم نهم روی         و لیکن چون تو در عالم نباشد

دلم گرفته است. به قد تمام دنیا. آنقدر غمگین هستم که هیچوقت سابقه نداشت. 48 ساعت که اینطوری شده. دلم را شکسته اند. با تمام پیشامدهای این چند وقت دیگر نمی خواهم ادامه بدهم.... می خواهم دست به کاری بزنم که شاید راحتم کند. که شاید آرامم کند. که شاید طوفان درونم را فروکش کند ...

خدایا درونم آتش به پاست

خدایا دارم می سوزم از حرف و حدیث

خدایا تو می دانی اهل حرف و حدیث نیستم

دوست ندارم پشت سر کسی غیبت کنم

حالا کاری را که نکرده ام به پای من نوشته اند...

خدایا مگر حرف خودشان نبوده و نیست

خدایا خودت کاری کن که شرمنده بشن از کاری کردن


[ سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392 ] [ 15:26 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


عشق گمشده ام : سعید

سلام

امروز خیلی دلم گرفته است. خیلی زیاد  دلم داره طغیان می کنه. پر شده ام از هر چه هست و نیست. دیگر ظرفیت ندارم. دیگر گنجایش هیچ چیز را ندارم.

مانده ام... بر سر چند راهی ... مانده ام که چرا خیلی از وقت ها آنچنان مطیع و رام می شوم و بعضی از وقتها آنچنان گرفته و سرگشته که نمی توانم حرف بزنم.

سعید نمی دانم چه کنم... یاد تو هم نمی تواند آرامم کند. هیچ کس را در این دنیا برای خودم نزاشته ام. و هیچ کس را ندارم... که تکیه گاهم باشد. که درد دلهایم را برایش بگویم. دیشب با کسی درد دل کردم. آنچنان برآشفت که از دیروز تا حالا غم بسیار بزرگ و عجیبی توی دلم خانه کرده تصمیم گرفته ام بهش زنگ نزنم... تا دل شکسته ام آرام بگیرد تا ذره ذره آب شدنم را فقط خودم بدانم... سعید هر چه بیشتر دنبالت می گردم کمتر پیدا می کنم. دوست دارم دوباره در سرگذشتم گم شوی و هیچوقت برنگردی... سعید هیچوقت برایت حرف نزده ام.

[ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392 ] [ 9:59 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


سرگذشت عشق....


در زمانهای قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود و فضیلتها و تباهی ها در همه جا شناور بودن ، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند ، ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی کنیم مثلا قایم باشک همه از این پیشنهاد خوشحال شدند ، دیوانگی فورا فریاد زد : من چشم می گذارم ،من چشم می گذارم . از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبالشون بگردد . دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن یک ... دو ... سه ... همه رفتند تا جایی پنهان شوند ،لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد ،خیانت داخل انبوهی زباله پنهان شد ،اصالت در میان ابرها مخفی شد ،هوس به مرکز زمین رفت ،دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریا رفت ،تمع به داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت . و دیوانگی همچنان مشغول شمردن بود ... هفتادونه ... هشتاد ... هشتاد و یک .همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد جای تعجب نیست چون همه می دانیم ، پنهان کردن عشق مشکل است در همین حال دیوانگی به شمارش آخر می رسید نود و پنج ... نود و شش ...نود و هفت ...

هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در میان یک بوته گل رز پنهان شد .

دیوانگی فریاد زد : دارم میام ، اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی اش می آمد جایی پنهان شود  لطافت ، دروغ هوس و... همه را پیدا کرد بجز عشق او از یافتن عشق ناامید شده بود ، که حسادت در گوشهایش زمزمه کرد تو باید عشق را پیدا کنی او در پشت بوته گل رز است .دیوانگی شاخه ای را از درخت کند و با شدت زیاد آنرا به بوته فرو کرد ... دوباره و دوباره... تا با صدای ناله متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد در حالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد ، شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند ، او کور شده بود .

دیوانگی گفت: من چه کردم... چگونه می توانم تورا درمان کنم ؟ عشق پاسخ داد : تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو ، و اینگونه است که از آن روز به بعد :

عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست

[ چهارشنبه دوم مرداد 1392 ] [ 8:54 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی
اره بازم منم همون دیونه ی همیشگی
فدای مهربونیات چه میکنی باسرنوشت
دلم واست تنگ شده بود این نامه رو واست نوشتم...

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی     ز بامی که برخاست مشکل نشیند

باز هم دل پرکشیده است به کوچه پس کوچه های گذشته. پر کشیده به کوچه بن بست عاشقی. آنچنان سرگشته ام که یه آن همه چیز را فراموش کردم.

دیروز جمعه بود. ساعت 30 :8 زدیم بیرون یه مقدار خرید کردیم. آمدیم سراب تا آخر باغ های سراب را رفتیم. یه مقدار وایسادیم. موقع برگشت میدان فردوسی درست سمت راست همان سورنتو سبز 664 را دیدم. برق از کله ام پرید. دور میدان ماشین را پارک کردیم . و اومدیم داخل میدان فردوسی که همه نشسته بودند. یه مقدار نشستیم. و اومدیم بستنی خریدیم. تا دور میدان رفتیم. اما صاحب سورنتو را ندیدم. احساس می کردم که مرا می بیند. چه احساس بیهوده ای . لحظه ای از خودم متنفر شدم که چرا اینگونه شدم. بایستی بگذری. بایستی گذشت و گذاشت. موقع حرکت اونم حرکت کرد. لحظه ای از کنارم رد شد. حسابی سرش شلوغ بود. قسمت ما این است که حتی همدیگر را یکبار سیر نبینیم.... من هم تسلیم سرنوشت هستم... دست بسته و بدون اعتراض... ماهم تسلیم توایم ای سرنوشت ....

[ شنبه بیست و نهم تیر 1392 ] [ 8:37 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


کاش می شد فراموشت کنم...

از آخرین بار که دیدمت شاید نزدیک به یک ماه می گذرد.

می خواستم فراموشت کنم.

با غم هم آغوشت کنم.

می خواستم به کنج و اعماق قلبم واگذارت کنم

می خواستم در گوشه های رگ و ریشه ام نابودت کنم

اما... این بار هم نشد.

مدتی است که دوباره در خاطرم هستی

دیروز ساعت 2  از شرکت زدم بیرون که برم خانه. درست میدان فردوسی پیاده شدم. به یاد حال و هوای 21 سال پیش افتادم هوای ظهر روزهایی که از مدرسه بر می گشتم و تو منتظرم بودی. درست بوی همان روزها را میداد. درست همان ایستگاه عشق پیاده شدم. یک آن همان حال و هوا را داشت. دوباره سوار تاکسی شدم و بطرف میدان فردوسی آمدم.

می خواستم دوباره تاکسی پردیس سوار بشم. که در جلویم سورنتو سبز رنگ با اقتدار سبز شد. اما من پشت سرت بودم. باز هم مرا ندیدی ... اما تا آزادگان به هم رسیدیم. و چه افسوس که به طرف شهرک متخصصین رفتی... و سر چراغ قرمز ایستادی. اینقدر زمانه با من سر ناسازگاری دارد. که تا آخرین لحظه که ماشینت را دیدم درخت وماشین و آدم جلویم را گرفته بودند و نشد ببینمت. ...

آری این است سرنوشت  عشق خاموش و ویرانم....

این است که خالق بی همتا مقدر که کرده که حتی لذت یک لحظه دیدن را هم از من می گیرد.

این نیز می گذرد... مانند همین 21 سال که به سرعت برق و باد گذشت .....

[ چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392 ] [ 8:5 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


گله از یار

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد قطع امیدواران
با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت
گریان چو در قیامت چشم گناهکاران
ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران
چندین که برشمردم از ماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران
سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران
چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت
باقی نمی‌توان گفت الا به غمگساران
[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ] [ 16:27 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


غم آخر عاشق عشق گمشده .........

قیافه مثل کوه یخ سعید لحظه ای از جلو چشمانم محو نمی شود.
به فکر فرو رفته ام.
 به فکر عشق بیست ساله ام!
به پسرم، یعنی عشق بیست ساله ام فکر می کنم.
به ثمر زندگیم که با یک نگاه دستخوش تغییراتی شده است.
دلم به لرزه درآمده است. به فکرهایم می اندیشم. به تمام ثانیه ها، دقیقه ها، ساعت ها و سالهایی فکر می کنم که به یاد سعید بوده ام. اما نگاه دیروزش نگاه دیگری بود. نگاه سرد و جانکاهی بود. شاید به خاطر موقعیت اش اینطور شده است. شاید.
یا شاید... دیگر او نیز مرا فراموش کرده است... به دست عاشقان گمشده تاریخ داده است. که مرا در خود ثبت  کنند.
یا شاید... می خواهد من هم به او نیندیشم... به خاطر خودم و یا... است که اینگونه ویرانم کرد.
یا شاید... لیاقت من این بود که پانشینی عشقی 20 ساله این بلا را سرم آورد...
لیاقتم این بود عشقی را که رگ و ریشه و مو هایم آن را به یاد دارند. اینگونه ام کند. اینگونه فنا و نابودم کند که لحظه ای از یادش غافل نشوم.
صبح که از خانه بیرون می آمدم. پیش خودم گفتم خدایا فقط این فرصت را هنگام مرگم به من بده که آدرس این وبلاگ را به سعید بدهم که مرا بفهمد... که عاشق شیدایش چه ها کشیده است. فقط این مهلت را بهم بدهد. درست در لحظه مرگم  این آدرس را به سعید بدهم.
خداوندا این فرصت را می دهی یا نه؟  یا اینکه من نیز چو دیگران عاشقان برای همیشه خاموش خواهم شد.
ولی تنها دعایم برای خودم این است که این فرصت کوتاه را بهم بدهد.
خداوندا خیلی دوستت دارم که به بازیم گرفته ای... خوب هم به بازیم گرفتی....
سعید شاید برای همیشه همیشه همیشه فراموشت کنم... درست  مثل تو مغرور- سرکش- باشکوه...
[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ] [ 12:42 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


روزی دیگر مثل دیگر روزها خدا

امروز خیلی خسته و کسل بودم. آنچنان که در سر کار خوابم می آمد و می خواستم بخوابم. اما هر جوری بود تا ساعت 4 سر کار بودم. بعد از اون رفتم خانه . نمی دانم چطوری خوابم برده بوده که با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم. کسی نبود. دوباره خوابیدم. که با صدای در بیدار شدم. همسایه طبقه پایین بود که آمده بود خداحافظی چون تعطیلات رو می خواستن برن شمال. دیگه خوابم نبرد. بیدار شدم و شام را حاضر کردم. ساعت حول و حوش 7 بود که زدیم بیرون که کفش بگیرم. میدان مصدق پیاده شدیم. به طرف پارکینک رفتم که آزمایش خون هم بدم. که در بین راه  سرم را پایین انداخته بودم که یه آن که بلند کردم. دیدم سعید روبرویم است. با نگاهی بسیار بی تفاوت از کنارم رد شد. با کسی بود. اصلاً هیچ کس را نمی دیدم. فقط سعید را می دیدم. در دلم توفان به پا شد. اقیانوس دلم دوباره دل به تلاطم و توفان سپرد. از غرور بیش از حد حتی بر نگشتم ببینم نگاهم کرد یا نه.

آمدیم پارکینک و آزمایشگاه و دوباره مسیر بازگشت را به طرف مصدق آمدیم. موقع برگشت هم سعید را دیدم اما این بار عمیق تر نگاهش کردم. نگاهش سرد و بی تفاوت بود اما  در پشت نگاهش  حرف ها و نکته بود که همه را خواندم.

سعید کت و شلوار کرم رنگی به همراه پیراهنی کرم به تن داشت.صورتش از همیشه مرتب تر بود. اما من از از رنگ لباسش خوشم نیامد. بهش می آمد اما برای اون جالب نبود. 

بگذریم... حرف های دلم:

امروز به نکته ای شک کردم. که شاید سعید واقعاً و واقعاً منو دوست نداره. به واقع اینو در نگاهش دیدم. آبی سرد بر احساساتم ریخته شد. چه شد که خودش را اینگونه بی تفاوت نشان داد. واقعاً به خاطر موقعیت من بود یا واقعاً اینگونه شده است. و یا اینکه می خواهد فراموشش کنم که این طوری کرد. کاش همینطور باشد. کاش اقیانوس دلم عطشش فروکش کند. بس است این همه پر و پیمانی اما باز دلت می تپد.

سعید کاش فراموشت کنم. یعنی امیدوارم که فراموشت کنم. فراموش.... فراموش.... مثل همان هشت سالی که فراموشت کردم حسابی اما باز آمدی .... و آتش بر هستی و نیستی ام زد. کاش بروی از کوچه پس کوچه های عشق خاموش و گمشده ام بگذری تا هیچگاه یادت را به خاطر نیاورم... آری بگذر... آنچنان که گذشتی... میدانی امروز که دیدمت به یاد چه افتادم. به یاد روزی که با زنت اولین بار دیدمت که حرمت عشقم را شکستی آری به یاد آن نگاه آنروز سال 1378  بود  یادت هست. که با افتخار نگاهم کردی... می دانستی چه بر سرم آوردی به مانند کوهی که آتشفشانی مهیب را در خود دارد آهسته از کنارت گذشتم اما بعد طغیان کردم... گذاره های آتشفشان قلبم به عمق آسمان رفت. به همه جای زمین پاشید اما چه فایده .... گذشت

امروز همان احساس را در تو دیدم. ناراحت شدی یا نه؟ تو هم امروز حکم همان کوه و آتشفشان را داشتی... راست می گویم... یا نه؟ من که این احساس را دارم ....

[ شنبه بیست و ششم اسفند 1391 ] [ 22:35 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


تکرار بیست سال پیش

امروز پنجشنبه است  صبح که از خواب بیدار شدم سریع به طرف گوشی ام اومدم. نمی دانم سرگشته بودم. اولین چیزی که به یادم آمد سعید بود. صورت و شکل اون به یادم آمد. یادم آمد امروز 91/12/24 است . به یاد دوشنبه بیست سال پیش افتادم.  روزی که سعید از اتوبوس پیاده نشد و به دنبالم آمد.

آنروز را مرور می کردم....

بعد از ظهر زدیم بیرون دلم گرفته بود. قرار شد چند جا بریم. ساعت 5 بعد ازظهر بود . مصدق پیاده شدیم و به طرف شهرداری و پایین تر می رفتم که یکبار همان سورنتو سبز رنگ به چشمم آمد. اتوبوسی درست لاین مخالفش می آمد. منتظر شدم تا اتوبوس رد شود و دیدم که یگانه ترین یار است که با سرعت رانندگی می کند و درست نگاهش به طرف من بود. انگار اون هم به دنبال گمشده ای می گشت. قیافه اش را به واضح دیدم خودش بود. دل از دلم ربود و نتوانستم تحمل کنم دیگر خودم نبودم. پارکینگ کارم را انجام دادم و دوباره همان مسیر را برگشتم که شاید باز ببینمش اما ........ اینها همه در چند ثانیه اتفاق افتاد. خداوندا یعنی عشق آدمها هم اینقدر باید سریع باشد

درست بیست سال پیش هم این روز  دیده بودمش ... نمی دانم چرا به اون فکر می کنم...



[ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 ] [ 21:53 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


راز دل

هیچ کس توی دنیا نمی داند که دل من برای سعید می زند....

بعد از 21 سال دلی برای یگانه ای می تپد که تنها یکبار با هم حرف زدند...

اما همدیگر را زیاد دیده اند... اما نمی دانستند در دل یکدیگر چه غوغایی است

آهنگ سبکبار سالار عقیلی بد جوری حال و هوایم را به هم ریخته است... در دلم طوفان به پاست

ای صبا رو سبکبار از برم سوی دلدار   

گو به آن بی وفا یار حال این عاشق زار

گو به هر کوی و برزن پیش هر مرد و هر زن

بگذرم چون به زاری همچو ابر بهاری

از دو چشم گهربار در فشانم صدف وار 

ماه نو چو بر چشم مردم نیاید

هر کسش به انگشت خود می نماید

در غم تو از بس  که زار و نزارم

با هلال  و یک مو تفاوت ندارم

غم بود کوه دل بود کاه

آتش عشق درد جانکاه 

بس نهاده عشقت به دوش دلم بار

ترسم از غمت جان سپارم به یکبار

...................

آی آی آی و هزاران داخ و آخ از زمان که اون فقط می داند با من چه کرد... هیچ می دانستی در وجودم چه غوغایی است.

امسال عید در دلم شور و حال غریبی به پاست. امسال عید برام حال و هوای دیگه ای دارد. نمی دانم چرا و اینگونه حالم در تلاطم است. حال و هوای یگانه ترین یار

دم سردم از سردی قلبم است سعید. دوبار به گذشته ها رفته ام به وقتهایی که هر لحظه آرزوی دیدارت را داشتم. اما این بار می دانم کجایی و کیستی اما دلم ....

اما دلم .... طاقت دیدنت را ندارد. دلم ریش ریش شده است. می دانی برای من تو قابل ستایش هستی. برای من تو نمودی از یک آفریننده ای هستی که با ظرافت و زیبایی خاصی ترا در دلم نشانده که به هیچ وجه من الوجهی قابل فراموشی نیستی


[ یکشنبه بیستم اسفند 1391 ] [ 15:14 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


توصیف حال من ....


بارها گفته ام و بار دگـــــــر می گویم          که من دلشده  این ره نه به خود می پویم

در پس آینه طوطی صفتم  داشته اند           آنچه استــــــــــاد ازل  گفت بگو می گویم

[ یکشنبه بیستم اسفند 1391 ] [ 14:59 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


سالها می گذرند...


سال 91 هم با سرعت بسیار عجیب و باور نکردنی در حال عبور است.

دقیقاً 20 سال و شش  ماه  از اولین باری که سعید را دیدم می گذرد... و به 21 سال پا می گذارد... با سرعت می گذرد. انگار زمان هم با من مسابقه گذاشته است که ببیند او سریع تر می گذرد یا من از یاد سعید می گذرم. اما ... اما.... ای زمان بدان که که درست از 7300 روز از اولین دیدار من و سعید می گذرد اما بدان اگر 7300 روز دیگر هم بگذرد یاد سعید همچنان در جان و دلم جا دارد. مثل نوشته ها و نقاشی ها بر دل سنگ که با گذشت زمان نه تنها از بین نمی روند بلکه بر ارزش و قدمت آنها افزوده می شود. نقش سعید بر دلم مانند نقش های کنده شده در دل بیستون است. که هیچگاه عاشق معشوق را فراموش نمی کند. مانند بیستون زخمه بر دل زده ام که عشق سعید را در نگه دارم.

سعید هیچگاه نمی دانی ارزش عشق تو برای من چقدر است.

سعید می دانم که دل تو هم در شور من تپیده است که بعد از گذشت 20 سال تمام خاطرات را مو به مو یادت است. آری سعید می دانم که تو هم دیوانه من دیوانه هستی اما چه می دانم که قسمت ما در رسیدن به هم چه بود که به نرسیدیم...

شاید خدا می خواست ببیند که معیار و مقیاس دوست داشتن آدم ها چقدر است که قلب مرا اقیانوسی کرد که  یاد تو آب آن باشد. و دلم سرگشته من کف اقیانوس که ترا در خود نگه دارم تا هیچگاه نه  تنها قطره ای از آب آن کم نشود  بلکه یاد تو توفان های بسیار سهمگین و وحشتناکی به وجود آورد که آسایش از  کف اقیانوس  دل سنگین من ببرد. 

اگر روح - جسم - جان -رگ -ریشه - تار و پود - خون -استخوان- گوشت - مو وجود موجود داشته باشند همه اینها یاد سعید را با خود دارند.

اگر کوچه -خیابان-میدان- ایستگاه اتوبوس- مدرسه- محله - محله های مختلف شهر باشند یاد سعید را با خود دارند.

اگر .... همه واقعیت باشد واقعیت من سعید است. واقعیتی که در آرزوی یک بار دیدنش هستم....



[ شنبه نوزدهم اسفند 1391 ] [ 9:35 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


پای در زمین و دل در هوس پرواز

می خواهم سینه چاک کنم. میخواهم دل بر کنم از خودم .میخوام پرواز کنم از قفس تن و رها شوم و در بیکران هستی پرواز کنم

می خواهم دلم را پر دهم

پرواز دهم و  جسمم را جا بگذارم....

آری سعید... این است حال من.

باور کن دیشب چنین حالی داشتم. آنقدر به واقعیت نزدیک بود که از سر جایم بلند شدم. سعید خیلی دلم هوایت را کرده است. دیشب به شک افتاده بودم که نکنه سالی که ترا دیدم  یه همون سال نبوده است.

نمی دانم ... سعید

چرا اینقدر بی رحمی که هیچگاه خبری ازت نیست....

[ شنبه بیست و هشتم بهمن 1391 ] [ 9:35 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


دل بردی از من به يغما، ای ترک غارتگر من

ديدی چه آوردی ای دوست، از دست دل بر سر من

 

عشق تو در دل نهان شد، دل زار و تن، ناتوان شد

رفتی چو تير و کمان شد، از بار غم پيکر من

 

می‌سوزم از اشتياقت، در آتشم از فراقت

کانون من، سينه من، سودای من، آذر من

 

من مست صهبای باقی، زان ساتکين رواقی

فکر تو در بزم ساقی، ذکر تو رامشگر من  **

 

دل در تف عشق افروخت، گردون لباس سيه دوخت

از آتش آه من سوخت، در آسمان اختر من  **

 

گبر و مسلمان خجل شد، دل فتنه آب و گل شد

صد رخنه در ملک دل شد، ز انديشه کافر من  **

 

شکرانه کز عشق مستم، ميخواره و می‌پرستم

آموخت درس الستم، استاد دانشور من  **

 

در عشق، سلطان بختم، در باغ دولت، درختم

خاکستر فقر تختم، خاک فنا افسر من  **

 

اول دلم را صفا داد، آيينه‌ام را جلا داد

آخر به باد فنا داد، عشق تو خاکستر من

 

 

بار غم عشق او را گردون نيارد تحمل

چون می‌تواند کشيدن اين پيکر لاغر من

 



[ شنبه بیست و هشتم بهمن 1391 ] [ 9:28 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


روز دیگر خدا ..........


امروز که بیدار شدم خواب سعید را می دیدم. توی عالم رویا او را می دیدم که کت و شلوار مشکی پوشیده یه مقدار چاق شده بود و صورتش هم تیره بود. اما موها همان موها و چشمان همان چشمان

در عالم خواب سعید را بوسیدم.... و جالب اینجاست که هنوز لب هایش را حس می کنم....


روی از من نهان می کنی ....

دل از من می بری ...

این رسم کیست؟

اینگونه معشوق نوازی......

دیروز خیلی تو فکر سعید بودم. از جان و دل بهش فکر می کردم.روح و جسمم با اون بود. اما دریغ  و درد و افسوس که ندیدمش ..............


[ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 ] [ 12:13 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


جمعه

الان به یاد روزهای جمعه 18 سال پیش افتادم. یادم می آید یه روز جمعه که با خانواده رفته بودیم پارک شاهد سعید را دیدم. چقدر خوشحال شدم اونروز. خیلی سرخوش بودم. (الان دقیقاً همان حس در وجودم زنده شده). خیلی خوشحال بودم خیلی خیلی که اینجا دیدمش. هیچوقت اولین جمعه را یادم نمی ره.

و این دلیلی شد که جمعه های دیگری رو هم برم اونجا اما همچنان بی صدا ........... بی حرف .....فقط نگاه

سعید فقط همدیگر رو نگاه می کردیم. یادته. تو هم اکثراً با خانواده ات می اومدی. دقیقاً یادمه مادرت و خواهرات... شاید این خواهرت که تو دفترت کار می کنه همون خواهر کوچولوی 18 سال پیشت بود. شاید ... شاید

کاش سعید می شد دوباره به گذشته بر می گشتیم دلم برای اون روزا تنگ شده روزهای جمعه بعدازظهر پارک شاهد. دلم برای شور عاشقی گذشته تنگ شده دلم به تنگنای رگهایم  تنگ شده که خون با سرعت و جریان باورنکردنی در آن جریان دارد.  

سعید دلم دوباره پرکشیده به سر ایستگاه عشق- همان ایستگاه عشق و جوانی همان کوچه ای که وقتی از مدرسه می آمدم فقط به عشق تو می آمدم.... تا ترا ببینم. همان لحظه ای که اگر تو را می دیدم همه دنیا را بهم می دادند.

سعید دلم دوباره پر می کشد ... همان دلی که عشق تو بعد از بیست سال در درونش همچنان مستحکم و پابرجاست.

سعید اگر جان- روح و وجود واقعیت و حقیقت باشد تو همانی


جمعه ی ساکت
جمعه ی متروک
جمعه ی چون کوچه های کهنه ‚ غم انگیز
جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار
جمعه ی خمیازه های موذی کشدار
جمعه ی بی انتظار
 جمعه ی تسلیم
خانه ی خالی
خانه ی دلگیر
خانه ی دربسته بر هجوم جوانی
خانه ی تاریکی و تصور خورشید
خانه ی تنهایی و تفأل و تردید
خانه ی پرده ‚ کتاب  ‚ گنجه ‚ تصاویر
آه چه آرام و پر غرور گذر داشت
 زندگی من چو جویبار غریبی
 در دل این جمعه های ساکت متروک
 در دل این خانه های خالی دلگیر
 آه چه آرام و پر غرور گذر داشت ...


[ سه شنبه سوم بهمن 1391 ] [ 10:40 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


شور و حال عاشقی بر نگردد.... دریغا........

امروز صبح یکی از همکارانم را دیدم. توی حیاط . در لحظه ای گفتم خوش به حالت تو بیشتر از من با سعید حرف زدی. خوشا به حالت............... من عاشق سعیدم تو باهاش حرف زدی

خوش به حالت که بیشتر از من سعید را دیدی ....

کاش منم به اجبار کارم به دفتر سعید کشیده می شد. اون وقت باهاش حرف نمی زدم اما نگاهش میکردمممممممممممم

تا آخر دنیا .......... راست می گویم یه دل سیر  سیر سیر نگاهش می کردم.......... یه دقیقه ... یه ساعت... یه روز... فقط نگاهش می کردم

تا آتش اشتیاق دیدنت خاموش شود... تا شراره های جانسوز وجود سرکش کنند.

آری سعید آرزو دیدنت را دارم .........

[ دوشنبه دوم بهمن 1391 ] [ 12:26 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


با هر نگاه ... ترا می بینم

هر جا که را نگاه می کنم یادی ازتوست نگاهی از توست

سعید هر کسی را می بینم فکر می کنم تو هستی .... این تویی که داری نگاهم می کنی

توی شرکت .... توی خیابون... فکر می کنم داری یواشکی نگاهم می کنی...

کاش می شد ترا دید... از نزدیک ... دستهایت را ... دید... نگاه هایت را دید... و به آن نگاه لبخند زد که دلم دیوانه توست ...

سعید هر آن دلم می ریزد که کسی می آید که شاید تو باشی ... به نظرت فکر بیهوده ای است... یعنی تو اینقدر سنگدلی که دل  معشوقت را بشکنی یا نه دل عاشقت را بشکنی....

ترا دوست می دارم... چون ذره ذره وجودم .... با همه خون و رگ بدنم

[ یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 ] [ 14:36 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


یادش نیست که میگفت :دلدارم باش

به من امشب ای ساقی       بده می دریا دریا            

اومد امشب مستم کن          که بشم دور از دنیا       بده جامی ای ساقی   که بسازم با دردا

ساقی ساقی ای ساقی

بازمستم و دیونه                  غم عشق و تنهائیم      دیگه از کی پنهونه   هنوز دیونشم من 

اسیرهِ دل تو دستاش           عزیزم اونهِ اماّ            غریبم من تودنیا

آخ که دیگه یادش نیست       که میگفت :دلدارم باش

ساقی ساقی ای ساقی

باز مَستم ودیونه                 غم عشق ورسوائیم               دیگه ازکی پنهونه

[ یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 ] [ 14:6 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


دلم گرفته است... به ایوان می روم و انگشتانم....

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم...

چراغ های رابطه تاریکند....

ادامه اش را یادم نیست مغزم هنگ کرده است. نمی دانم آخر این عشق چه می شود؟ نمی دانم آیا فرصتی برای دیداری که هم کلام هم باشیم هست یا نه؟ ولی قسمت- تقدیر- سرنوشت- خودمون نمی دانم هر چه هست نمی گذارد من و سعید یکبار کامل همدیگر را ببینیم...

در هوای دیدنش قلبم به شدت می لرزد... بعد از بیست سال

در هوای دیدنش مغزم اجازه دیدن قیافه اش را نمی دهد .... بعد از بیست سال

در هوای دیدنش بدنم به کلی قفل می کند... بعد از بیست سال

مثل همین روز جمعه 91/10/22 عصر ساعت 5 بود که زدیم بیرون. بازهم همان سورنتو سبز را دیدم و آه از نهادم بر آمد. به جای اینکه به سعید نگاه کنم به ماشینش نگاه می کردم با سرعت برق آسایی از لاین مخالف ما وارد پردیس شد و دوباره آه از عمق وجود و قلب و روحم برآمد. خداوندا چرا نمی خواهی او را ببینم. یعنی داغ جگرسوز را من فقط باید تحمل کنم. آیا سعید هم به یاد من است؟ در آن لحظه هیچ کاری نمی توانستم انجام دهم... هیچ کاری بطور کامل هنگ کرده بودم. و دوباره همان حال پریشان و نزار به سراغم آمد. همان حس سردی و یخ زدگی که بدنم را بطور کامل فلج می کرد. همان حس ویرانگر که روح و جانم را آتش می زد.

سعید... به چشم تو یگانه ترین و بی نقص موجود هستی...

سعید به چشم تو تنها ترین و زیباترین نشانه وجود خالق بی همتایی...

سعید ترا دوست دارم نه به مانند عشق های زمینی بلکه اگر به واقعیت و عمق روحانی برای عشق وجود داشته باشد...

خداوندا سعید باید برایت  موجود بسیار عزیزی باشد. شاید یکی از عزیز کرده های ملکوتت باشد که برایش مرا قرارداده ای که بی قرارش باشم و برایش دعا کنم و عزیز دلم باشد....

خدایا به آن آفریننده عزیزیت عزت و سربلندی و سلامتی همراه با طول عمر و سربلندی عطا کن.... آمین



[ یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 ] [ 9:51 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


یکسال گذشت....

دیروز بعد از ناهار نشسته بودیم و صحبت بود از هر دری سخنی می گفتیم. کیفم رو دیدم خواستم مرتبش کنم.و هم اینکه گوشی ام رو چک کنم. دو تا پیام برام آمده بود. اولش نفهمیدم شماره کیه. اما به یکبار برق ار کله ام پرید. شماره سعید بود. آره خودش بود. خود خودش...

یکیش این بود:

از موریس مترلینگ پرسیدند: دوست بهتر است یا برادر؟گفت ما در انتخاب برادر نقشی نداریم اما دوست برادریست که خودمان او را انتخاب میکنیم.         سرافراز باشی دوست محترم.... ا

دومی هم یک جک با مضمون تبریک سال نو میلادی

سال گذشته هم دقیقاً  اول کریسمس بود که برای پیام داد. دقیقاً اولین پیامش بود و تا دیروز هیچ پیامی بهم نداده بود.

نمی دونم چرا بعد از یکسال دقیقاً همان عید کریسمس به یاد من افتاده است. برام جالب بود.

گوشیم رو بیشتر دوست داشتم. بیشتر به خودم چسباندمش


[ شنبه شانزدهم دی 1391 ] [ 10:10 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


شور و حال عاشقی ...........

امروز بعد از مدت ها به وبلاگم سر می زنم در طی این یکماه خیلی اتفاقات افتاد که از لحاظ روحی و روانی تکانم دادند. اتفاقی که برام افتاد سنگین و سخت بود ولی به هر حال هر ناراحتی هم تمام می شود.
برای اولین سالگرد دیدار من و سعید نتونستم بنویسم. دسترسی نداشتم.
 91/9/28 دقیقاً ثانیه به ثانیه و دقیقه به دقیقه اش را به یاد دارم.
همون روز هم به یادش بودم... یاد... یاد .... یاد چه واژه مسخره ای ....
دلم خیلی گرفته .. خیلی نمی دانم چه کنم ... بار دلم خیلی سنگین و کاری است.
شب یلدا هم بهش اس دادم ولی هیچ جوابی نداد... یعنی آدم این قدر بی رحم و سنگدل....
چه بگویم... هر چه بگم بازم ناراحتم .
الان توی راهرو بطرف اتاقم می آمدم که یه باره مردی از کنارم رد شد . و پیش خودم گفتم چه می شد اگه این سعید بود که به دیدار من آمده بود.... پیش خودم گفتم ... وقتی که آمد بهش دست میدم و دستش را می بوسم... و بو می کنم... سر به روی سینه اش می زارم و ساعتها به همان حال می مانم. و گله می کنم. بهش می گم که غم ندیدن رویت چه بر سرم آورده است. بهش می گم که هر موقع بیرون میرم مشتاقانه (نه دیوانه وار) به دنبالش هستم شاید او را ببینم. بهش می گم که غم دوری چه غم دردناک و جانفرسایی است.
بهش میگم:            که ترا نادیدن ما غم نباشد              که در خیلیت به از ما کم نباشد.
بهش میگم :  سعید خیلی دلم گرفته است. 20 سال که تنها فقط یادت و خیال یادت در خاطرم هست
بهش میگم:  عاشق سنگدل - بی رحم می دانی چه بر سرم آوردی
وای خدای من خیلی حرفها دارم که باسعید بزنم
خیلی از درد دلهای دلم در گوشه دلم زنگ زده اند. رو به پوسیدگی گذاشته اند. اما هنوز درد دلم است. هنوز به یادشان می آورم و هر روز سعی می کنم به روزشان کنم.
سعید چقدر دلتنگ دیدارت هستم. چقدر بی تاب دیدارت هستم.
راستی تو اینگونه برایم بی قراری ....
چه حرفی زدم..........
دلتنگ... بی قرار...
نه
....
تو نمی توانی دلتنگم باشی.........
تو مردی.... تو قلبت سنگی است.. تو قلبت قوی است...
مثل قلب من که نازک نارنجی نیست. مثل قلب من بی دلیل نیست که بی خود برای کسی بتپد.
سعید همه هستی ام به فدای آن گوشه قلبت که بی قرار من بود.
همه هستی ام  به فدای آن ذهنی که تمام خاطرات این 20 ساله را مو به مو یادش بود.
همه هستی ام به فدای زبانی که از بیان دوست داشتن من این 20 ساله سکوت کرد.
سعید آنچنان دوستت دارم که نمی توانم بیان کنم...
سعید تنها راز زندگیم تو هستی....
از پنهان کردنت در دلم ناراحت نیستم .... دیگر به پنهان کردنت  عادت کرده ام.... مثل گوشت و خون و رگ و ریشه و سلولهای بدنم هستی با من رشد کرده ای و با من بالیده ای...
خوش به حالت سعید
که کسی در این دنیای به این بزرگی  برایت دعا می کند و آرزومند دیدارت..
فکر نکنم کسی تو این دنیا اینگونه بی تاب کسی باشد و آن شخص نداند که کیست که اینگونه آرزومند ت که تمام لحظه های ناب زندگیش  سرتاسر شور و شوق و عشق باشد.
راستی می دانستنی که اینگونه بی تابت هستم
سعید یه لحظه هم به من فکر نمی کنی .... چه کنم....
بی قرار دیدارت هستم... حتی حاضر که مرا نبینی و من یه لحظه ببینمت.... و بین همان سکوت 20 ساله باشد.
دوستت دارم و خواهم داشت تا آن لحظه ناب مردن و فنا شدن
دوستت دارم و خواهم داشت تا آخرین لحظه وجود هر موجودی
دوستت دارم و خواهم داشت تا آخرین نگاه و آخرین پلک زدنم
............
اینگونه دوستت دارم ... سعید

[ سه شنبه پنجم دی 1391 ] [ 12:23 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


هر دم از نو غمی آید به مبارک بادم

امروز صبح به جایی رفته بودم. بعدش می خواستم برم دکتر که دکتر نبود. رفتم خیابان دوری زدم. دلم خیلی خیلی گرفته بود. با خدایم حرف می زدم و درد دل می کردم. ازش گله کردم که چرا هر دفعه این بلا را سرم میاری. ناراحت بودم و پریشان.
در دل گفتم خدایا از دستت خیلی غصه دارم. چرا منو اذیت می کنی. چرا هر دفعه می خواهم لذت بزرگترین نعمتی که به زنانت داده را بچشم هر دو بار با بزرگترین مشکل ها مواجه می شوم و نمی گذاری راحت دوران خوبی داشته باشم.
..........
.........
.......
خیلی حرفها زدم. موقع برگشتن به خانه سوار تاکسی شدم. از میدان فردوسی به طرف کسری می آمدم که یه آن سورنتو سبز را دیدم. و لحظه ای برگشتم و گفتم آی سعید. که هم راننده و هم سرنشینان پشت شنیدند چه می گویم. دلم سوخت اما بزرگترین نعمت را لحظه ای به چشم دیدم. دیدار سعید ...
در دل بسیار خوشحال شدم. خیلی خوشحال خیلی خوشحال که اون لحظه را هیچوقت فراموش نمی کنم. دقیقات ساعت را نگاه کردم ساعت 28: 10  صبح بود. وای خدای من قیافه سعید را فراموش نمی کنم...
هیچوقت هیچگاه و هیچ زمان.
خدایا.... یعنی تو هم می دانی که عشق من به سعید عشق زمینی نیست. عشق عرفانی و روحانی است که نه تنها در قلبم جای دارد بلکه ذره ذره گوشت- سلول- خون- پوست- مو - ناخن وجودم را او را عارفانه دوست دارم و فریادش می زنند.
طعم دیدار یکطرفه من و سعید باز شوری عجیب بر سرتاپایم زد.

آتش به جانم افکند شوق لقای دلدار
از دست رفت صبرم ای ناقه پای بردار

[ یکشنبه چهاردهم آبان 1391 ] [ 10:8 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]


غم وجود

دیشب باز خواب سعید را می دیدم

خواب سعید

در رویای خواب دیدم سعید پشت میزی نشسته و انگار من باید از او چیزی می گرفتم. قیافه سعید برایم خیلی کمرنگ شده بود. و حتی نگاهم نکرد در وجود غم موج می زد. چیزی را که انگار دفتر بود بهم داد. حتی نگاهم نکرد. می دانستم اوست اما مرا نگاه نکرد.

ساعت 40 : 8 صبح به مراسم خاکسپاری  مادر یکی از همکاران رفتیم و چه جالب که دعا می کردم که خیابانی که دفتر سعید آنجاست برود . و چه زود دعایم مستجاب شد. از آنجا عبور اما دفتر سعید بسته بود. خیلی ناراحت شدم به یکباره یاد خوابم افتادم اما اهمیتی ندادم گفتم حتماً دیر از خواب بیدار شده و دیر می آید.

بعد از مراسم خاکسپاری انگار راننده می دانست دل دفن شده من کجاست دقیقاً از همان خیابان برگشت. دل توی دلم نبود اما با صحنه ای وحشتناک مواجه شدم نه ماشین سعید بود و نه دفترش باز بود. وای خدای من دیگر حدسم به یقین تبدیل شد  که براش اتفاقی افتاده .

[ سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 ] [ 13:45 ] [ عاشق عشق گمشده ] [ ]